تبلیغات سلام ببخشید یه وقفه بزرگ تو روند كار وبلاگ پیش اومد واقعا معضرت میخوام .
دلیلش كنكور بود و امتحان نهایی .
اینم داستان سوم .
خواهش میكنم نظز بزارید
قلبایه یخی :
سه سال ضحمت كشیده بود و درس خونده بود واسه یه همچین روزی . سه سال كه نه دوازده سال ، كل دوران تحصیلش نگاه سنگین معلم ها و تمسخر بچه ها رو به جون خریده بود واسه خاطر این روز .
تو كل دوران تحصیلش معلما به جای این كه اون رو درك كنن دكش كردن ، یه جورایی لب پرت گاه وایساده بود اونا هم هی هلش میدادن پایین . به خاطر هرچیز نا چیزی پدر ومادرش رو می خواستن مدرسه و به اونا میگفتن دست بچتون رو بگیرید و ببرید یه مدرسه دیگه .
معلم به خاطر یه نیش خند ساده سر كلاس هر چیزی كه از دهنش در میومد بهش میگفت . « آشغال ، انگل ، بی شعور ، بی خانواده ، ... »
سر هر نمره كمی باید از اونا یعنی معلماش سركوفت میخورد . از اونا سركوفت میخورد و هیچی بهشون نمیگفت .
كلاس كه تموم می شد فرشته ی عذاب كه معلم باشه میرفت و جاش میداد به فرشته ی عذاب بعدی كه همكلاسیاش باشن .
همیشه میخواست به زور خودش رو به اونا نزدیك كنه ولی نمیشد ،پسش میزدن .
فقط یه سوژه خنده براشون بود .
مدرسه كه تموم میشد دوست نداشت بره خونه چون اونجا براش خونه نبود جهنم به تمام معنا بود . چرا ؟؟؟ چون باید نگاه سنگین پدرش یا ضخم زبون هایه مادرش رو تحمل میكرد .
بابا هی میگفت :این همه خرج بچه كردم ، بزرگش كردم ،اه ... بیا ببین چیشده ؟؟؟ مو هاشو نگاه كن ! عین دخترا ابرو بر میداره ! درسم كه نمیخونه .
مادره هم كه مرتب پسر داییاشو تو سرش میزد .
بعضی وقت ها پیش خودش فكر میكرد كه پدر مادرش مدال افتخار میخواستن نه بچه ... .
همیشه دوست داشت تا حاكم بشه ، حاكم بشه كه همه ی اونایی رو كه بهش ظلم كردن زیر پاش له كنه اما ... .
اون 12 سال همه ی این هارو تحمل كرد تا امروز ، تا امروز كه بره دانشگاه و موفق بشه . اما هرچی تو صفحه روزنامه دنبال اسمش میگشت پیداش نمیكرد . خیلی گشت ولی هیچی نبود . وقتی روزنامه رو بست و به ساعتش نگاه كرد دید چهار ساعت گذشته ،این یعتی كه 4 سلعت تو روزنامه دنبال اسمش میگشته .
واسه اون قبولی كنكور همه دنیا بود ،وقتی دید اسمش تو قبولیا نیست همه دنیا رو سرش خراب شد .
دلسرد و نا امید رفت خونه تا خستگیش در بره اما فكرایه پوچ امونش رو بریده بود . هی داشت سعی میكرد به خودش دوباره امید بده ولی نمیشد .
رفت بالا پشت بوم یه هوایی بخوره تا مغزش بهتر كار كنه ولی باز همون فكر هایه قبلی ولش نمی كردن .
رفت و نشست رو لبه ی سیمانی پشت بوم ، نگاهش به آدما افتاد ، به كارگرا ، به بچه ها ...
همشون داشتن به زندگیسون ادامه میدادن و خیلیاشونم از زندگیشون راضی بودن ، خوشبخت بودن و دلیل خوشبختیشون مدرك نبود .
اما چیزایی رو كه اونا داشتن خودش نداشت .
پیش خودش گفت اینجا دیگه واسه من اخر خطه بهتره تا كسی نیومده خونه كارو تموم كنم .
رفت و وایستاد رو همون سكویه سیمانی ، از اونجا تا زمین یه هفت هشت متری فاصله بود . یه نگاه به كوچه وآدما انداخت همه چیز عادی بود .( تو خیالش وقتی وای میستاد لبه پشت بوم همه باید جمع میشدن پایین تا پشیمونش كنن ولی همچین خبری نبود . )
چشماش رو بست و دستاش رو باز كرد ، یواش یواش پاش آورد جلو تا جایی كه فقط نصف پاش رو لبه بود ، نفسش تو سینش حبس كرد و ... .
Poyanse7en …
به نام خدا
ماشین پلیس ...
پسرش دانیال كه كه تنها چهار سال داشت واقعا بازی گوش بود تاجایی كه بعضی وقت ها سحر ، مادرش فرایاد میزد : « دانیااااااال ، بی مادر بشی الهی » .
دانیال كه تازگیا یه ماشین پلیس تو مغازه ی اسباب بازی فروشی دیده بود كه هروقت از دم در مغازه رد میشدن با حسرت به ماشین نگاه میكرد و میگفت : « ماماااااااااان ، برام می خریش ؟ »
كلا همین طوری بود ، هروقت یه چیزی میخواست مودب میشد و مهربون ، به جایه سحر به مادرش میگفت مامان جونی. اصولا بچه هفت خطی بود كه همه ی اینها باعث شده بود نه تنها پدر مادرش بلكه كل فامیل شیفتش بشن .
یه روز وقتی كه از كنار مغازه رد شدن دانیال طاغتش تموم شد و زد زیر گریه ، مرتب گریه میرد و میگفت : « پس كی میخری ؟ هی میگی باشه... بعدا ...فردا . من همین الا ماشینم رو میخوام ،باید بخریش و تا برام نگیری خونه نمیام . »
سحر هم براش نمی خرید ، از همون اول هم نمی خواست بخره، مثلا میخواست بد عادت نشه تا پس فردا كه بزرگ تر شد هی نگه این رو میخوام اون رو میخوام ولی ازطرفی هم گریه هایه دانیال اعصابش رو خورد كرده بود . اون میتونست با یه ماشین دو سه هزار تومنی كه براش پولی نبود جواب گریه هایه دانیال رو بده وگل خنده رو روی لب هاش بشونه اما به جایه ماشین یه كشیده به دانیال داد.
اما گریه هایه دانیال تا تو خونه هم تموم نشد ، تاجایی كه سحر اون رو انداخت تو اتاق و گفت : « تا وقتی ماشین ماشین كنی باید این تو بمونی ، الانم بگیر بخواب . » این هارو گفت رفت ولی از ترس این كه بچه اش یه وقت كار خطرناكی نكنه در رو باز گذاشت تا حواسش به اون باشه .
بعد از نیم ساعت متوجه شد كه دیگه صدایه دانیال نمیاد . ترسید و رفت تا ببینه چی شده كه یهو دید دانیال راحت و اروم گرفته خوابیده . رفت بالا سرش نشست و خوب بهش نگاه كرد ، از این كه دمه مغازه زد بود زیر گوشش خیلی ناراحت شد، خودشم نفهمید برایه چی زد ، براش یه عادت شده بود جواب گریه دانیال رو با كتك بده ولی این دفعه از زدن بچش خیلی ناراحت شد.
برایه همینم رفت و اون ماشین رو براش خرید تا وقتی دانیال از خوا بیدار شد ببینه و خوشحال بشه.
وقتی رسید خونه رفت بال سر دانیال و گفت : « دانیال عزیزم ، پاشو ببین مامان برات چی خریده ؟ عزیزم پاشو دیگه . »
اما اون جواب نداد .سحر هم با خودش گفت : « خب خوابش سنگینه ، باشه فردا صبح بهش میدم . »
اما فردا صبح هم دانیال جواب نداد ...
سحر كه ترسیده بود و دست تنها سریع بچه رو برد دكتر . تو اوژانس وقتی دكتر اومد سمت سحر اشك تو چشما حلقه زده بود وگفت : « شما باید ده دوازده ساعت پیش ... » كه زبونش بند اومد و دیگه نتونست حرف بزنه .
سحر كه جا خورد زد زیر گریه ، از طرفی هم نمی دونست این خبر چه طوری به جواد شوهرش كه تو ماموریته بده .
بعدا هم تو پزشك قانونی ضربه ی سحر به صورت كوچولیه دانیال رو دلیل مرگ اعلام كردنند .
سحر هم دیگه تا آخر عمر نه تونست خودش رو ببخشه و نه بچه دار بشه ، اون ماشین هم برایه همیشه تو ویترین موند تابرای خودش ایینه دق بشه وبرای فامیل ایینه عبرتت ... .
كودك آذاری ممنوع ، حتی شما مادر عزیز ... .
نویسنده : poyan se7en … .
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…'
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.' پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟' نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!!
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
« بسمالله الرحمن الرحیم »
ابرو های رویا ... .
رویا روی نیمكت نشسته بود و منتظر دوستش نگار بود تابیاد كه یه دفعه خانوم رفیعی ناظمشون از در كلاس با عصبانیت اومد تو كلاس و گفت :« احمدی سریع بیاد دفتر» .
رویا رفت در دفتر منتظر موند تا ناظم صحبتش با اولیا بچه ها تموم بشه تا ببینه مشكل چیه ؟
ناظم كه صحبتش تموم شد اومد جلوی رویا وایستاد ودستش رو گذاشت زیر چونه ی اون ، صورت رویا رو آورد سمت خودش و خوب تو چشماش زل زد. یهو باصدای بلند وقاطعانه بهش گفت : «چشم روشن حالا برای من ابرو بر میداری دختره ی خراب كثافت ؟!!!»
رویا هم با همون صدای دلنشینش جواب داد : « خانووووم ! این چه حرفیه می زنید ؟ فقط یه خورده صاف و صوفش كردم همین . »
ناظم گفت من نمی دونم در هر صورت باید زنگ بزنم پدرت همین الان بیاد مدرسه تا بهش بگم بچه ی عوضیش كه حالا داره انگل جامعه می شه چه كثافت كاریایی داره میكنه.رویا هم با التماس گفت : «خانووووم ! ترو خدا این كارو نكنید اگه بابام بیاد مرسه انوقت بابا بزرگم میاره جلو چشمام ، ترو خدا ، جون هركی دوستشداری ، جون بچت كرم نریز . »
ناظمم تو جوابش گفت : « دختره ی فاسد عوضی ، حرف زدنت بلد نیستی ، همین الان زنگ میزنم بابات بیاد مدرسه تا ببینم این چه افریته ای كه تربیت كرده ؟ عوضی !!!! »
ناظم رفت و زنگ زد به پدر رویا تا بیاد مدرسه ، یه ساعت بعد بابای رویا اومد مدرسه. رفت دفتر معاونت تا ببینه چه اتفاقی افتاده كه به خاطر اون باید مجبور بشه كارش رو تعطیل كنه و بیاد مدرسه ی دخترش .
قبل ازاین كه بره تو دفتر ، ناظم اومد بیرون و گفت : « متاسفم براتون آقای احمدی ! شما یه انگل تهویل جامعه دادید ،فاسد فاحش ، معلوم نیست بیرون مدرسه چه گه ی می خوره كه اینطوری خدش رو تر گل و بر گل كرده ؟ تاچند روز پیش كه جوراب رنگی پاش میكرد ؟ مانتوشم كه همچین آزاد آزاد نیست تو تنش ؟جدیدانم كه ابرو بر میداره ؟ اصلا شما خبر دارید چه كثافت كاریایی داره میكنه؟
دختره ی عوضی بعد مدرسه كجا میره ؟ با كی میره با كی میاد ؟ راستی بوی عطرم میده ! معلوم نیست ازكدوم پسره ی هیض عطر كادو گرفته ؟ جاسوییچی شو نگاه كنید ؟ ازاین هاست كه یه لنگش دست دخترست یه لنگشم دست پسره ! من به شما گفتم بیای اینجا چون ابرو برداشتن رو دیگه نمی تونم تحمل كنم . »
رویاكه از شنیدن حرف های ناظم جا خورده بود كه چطوری توی چند دیقه یه فاحشه ی هرزه از یه دختر بازی گوش درست كرد متوجه نگاه پدرش شد كه داره اون رو با دقت نگاه میكنه ؟
اقایه احمدی هم اول هرچی دقت كرد متوجه چیزی نشد تا این كه رفت جلو تر و صورت دخترش رو گرفت تو دستش ، یه خورده چپ راست كرد ، دسته عینكش گرفت و عینك رو از چشامش تا نوك بینیش اورد جلو ، خوب دقت كرد تا این كه متوجه شد رویا یه خورده زیر و روی ابرو هاش رو صاف كرده . تو همون حال كه دشتش رو صورت رویا بود ناگهان یه كشیده ی جان نثار خوابوند توصرت رویا .
رویا كه جا خورده بود اشك تو چشماش حلقه زد وعضلات صورتش منقبض شد ، بغض كرده بود ولی جلوی گریش رو گرفت و باهمون بغض صداش گفت : « مگه من چی كار كردم كه اینجوری میكنید ؟ بابا جون به همون قرانی كه هر شب میخونیش خداازتهمت زدن به یه دختر پاك معصوم اونم به خاطر هیچی ناراحت میشه !»
احمدی بزرگ كه گوشش به این حرف ها بده كار نبود اخم هاشو تو هم كرد و گفت بابت اگاهی دادن به موقعتو از شما متشكرم خانوم . بعد هم با همون اخم و سگرمه های توهم رفته نفسش رو تو سینه حبس كرد و چند تا لگد باچند مشت كه چك هم زمینش كرده بود نثار دختر گلش كرد ، بعد هم جواب داد : « تو هرزه كثافت خدایی نداری كه بخواد ناراحت بشه ، خدا برای آدم هایه پاكی مثل منه و این خانوم نه اشغالی عین تو !!!!!!!! »
رویا كه از كفر گویی باباش تعجب كرده بود گفت : » باشه ! خدا اون بالاست ! همه ی این هارو میبینه .»
ولی پدرش كه كور كر بود با چك و لگد اون رو جلوی همه ی بچه های مدرسه سوار ماشین كرد رو برد خونه.
تو خونه هم انداختش تو حموم ، در رو قفل كرد ، خودشم واستاده بود تو اتق و شده بود اینه ی دق.
مرتب تكرار میكرد :« خاك بر سرم ، خاك برسرم ، خاك برسرت عطا با این دختر تر بیت كردنت ، دختره .... دختره ... دختره خراب شده معلوم نیست كجا میره چی میخوره ..... وای... وای... .»
رویا هم تو حموم تنگ تاریك دعا دعا میكرد مادرش زود تر از مطب برگرد تا اون رو از شر بابای زبون نفهمش خلاص كنه ، ولی فحش هایه باباشم چیز هایی تو ذهنش درست كررده بود كه هرچی گشت جز یه جواب چیز دیگه ای براشون پیدا نكرد. اول دو سه بار اومد جواب سوال ها رو عملی كنه ولی ترسید و برگشت .
مرتب تو ذهنش تكرار میشد : «برای چی زندگی میكنی ؟ باباهه كه بهت اعتماد نداره ؟ به خاطر هیچیم كه آبروترو زیر سوال میبره ؟ بدبخت آبروت همه جا رفت . ببین چی بهت میگه : فاحشه . فحشه یعنی چی ؟ به كی میگن ؟ خاك برسرت .»
حرف های پدرش واین سوال های ذهنش مرتب داشت تكرار میشد تاجایی كه جرات كاری رو كه نباید پیدا كرد . رفت سمت جعبه ی تیغ یه دونه تیغ برداشت و خط خلاصی از حرف های پدرش و سوال های ذهنش رو روی مچ دستش كشید . »
عطا كه از سكوت دخترش تو حموم تاریك اصلا تعجب نكرده بود مرتب حرف هاش رو تكرار كرد تا شب شد و میترا زنش از سر كاربرگشت خونه ، خانوم دكتر روانشناس ما وقتی در رو باز كرد ودید مثل همیشه دخترش نیست كه بیاد بغلش تعجب كرد . اونقدر جا خورد كه قبل از سلا م گفت : «رویا كو ؟ اون كه اهل بیرون رفتن نیست ؟ اون حتی تا سر كوچه هم نمیره . »
عطا نگاهی به همسرش میترا انداخت و گفت : «دستت درد نكنه خانوم . دسسسسستت درد نكنه . اینجوری بچه تربیت كردی . ابرو برمیداره ، عطر میزنه ، ... » همین جوری داشت میگفت كه نا گهان میترا گفت : « خفه شو مرد . خجالت نمی كشی ، این چه شر و ور هایی كه می گی ، بچه ی من از گل پاك تره ، بگو چه بلایی سرش آوردی ؟ »
عطا گفت : انداختمش تو حموتا آدم شه . تو هم كاری به كارش نداشته باش .
میترا كه مثل بنزینی بود كه رو آتیش ریختن رفت در حموم و رویا رو صدا زد : « رویا .... رویا... جواب بده گلم ... جوابده عزیزم....رویا.... » نگران شد و رو به عطا كرد ،گفت : « كلید رو بده آشغال عوضی .دخترم جواب نمیده ، كثافت . » . ولی عطا به حرفش گوش نمی داد.
میترا هم كه نگران بود چراغ حموم رو روشن كرد ، در حموم رو شكست و ناگهان دید ... .
كاشی های سفید حموم با خون سرخ رویا به رنگ قرمز در او مده ،رویا هم تیغ به دست با لباس مدرسش كه خونی شده بود افتاده كف حموم ... .
جا خورد و از دیدن این صحنه زبونش بند اومد. ناگهان با ترس و اندوه وشیون جیغ كشید وبعدشم زد زیر گریه .
عطا هم كه بعد از هفت هشت ساعت تازه به خاطر صدای جیغو گریه های زنش از سكوت دخترش تو حموم نگران شده بود رفت تا ببینه چی شده . به محض این كه رو به روی حموم رسید وقتی كه كف حموم دید كه خون برداشته ... ، جا خود و زبونش بند اومد .
فردایه اون روز جای رویا بغل دست نگار دوستش یه عكس بود با روبان مشكی . روی نیمكت به جای دفتر وخود كار ، خرما بود و حلوا ... .
توی خونه به جای صدای دلنشین رویا ، صدای شیون بود وناله . وبه جای رویا یه عكس بود كه توی اون عكس ابرو هاش رو بر نداشته بود .
نگار دوست رویا كه اون رو لو داده بود به خاطر آدمفروشیش غذاب وجدان كرفت . خانم رفیعی هم به جایه این كه اشتبا هاتش رو قبول كنه یه مشت مزخرفات راجع به این كه اون دختر خرابی بود ازترس لو نرفتن كثافت كاریاش خود كشی كرد تحویل بچه های كلاس داد ولی لچه ها همه میدونستن كه رویا پاك ترین و معصوم ترین بچه ی كلاس بود.
كه البته دو هفته بعد هم دختر خود خانوم رفیعی رو كه نه ابرو بر میداش و نه عطر میزد توی یه پارتی گرفتنش تا خانوم رفیعی هم معنی دختر خراب رو بفهمه .
عطا هم كه بعد دیدن صحنه ی حموم پر از خون برای همیشه زبونش بند اومده بود هر شب خواب دخترش رو می دید كه می گفت : « دیدی ... دیدی خدا خدای همه است ...دیدی كه خدا قهرش گرفت ... دیدی منم برای خودم خدایی دارم .»
به این ترتیب عطا تنها كسی بود كه از دیدن وشنیدن صدای دختر شونزده سالش هر روز رنج میبرد...
نویسنده :poian se7en ... .
لطفا نظر بگزارید با تشكر مدیریت وبلاگ : poian se7en .