جسم بی جونش روی زمین افتاده بود . هیچی نمیدید آما صدا ها رو می شنید !
صدای آژیر آمبولانس ، صدای همسایه ها ، صدای مردمی که اون رو تو تک تک لحضه هایه زندگیش تنها گذاشته بودن . آدم هایی که باعث شدن اون سقوط کنه .
کسایی که با ضخم زبونایه خودشون ، با تعنه ها و نیش هایی که میزدن جرات خودکشی کردن رو به اون دادن ، کاری با اون کردن که تنها انگیزه زندگیش قبولی کنکور شده بود.
همین طور صدا ها رو میشنید و میشنید تا این که همه اون صدا ها خاموش شدن .
به موقع رسونده بودنش بیمارستان ، پدر مادرش داشتن خودشون رو قانع می کردن که می کردن که اتفاقی بوده ، پاش پیچ خورده و ... اماحقیقت چیز دیگه ای بود و این حقیقت رو خودشون هم می دونستن .
وقتی امیر به هوش اومد پدر مادرش رو بالا سر خودش دید .
بابا امیر تا دید اون به هوش اومد سریع شروع کرد به تشر زدن :
پسره آشغال عوضی من برات چی کم گذاشتم که این جوری آبروی من رو تو محل بردی ؟ کنکور که قبول نشدی ، معدلت که پایین ، اینم که سر و وضعته ...
همین جوری داشت میگفت که ناگهان پرستار اومد تو و گقت : « آقا ، یواشتر ، اینجا بیمارستانه ،این رفتار شما با یه بیمار افسرده درست نیست ،برید بیرون .»
پرستار که این ها رو گفت ناگهان چهره پدر امیر سرخ شد و گفت :
« افسرده ؟ من مگه چه کارش کردم ؟پسره معلوم نیست عاشق کدوم دختر خرابی شده که دختر حالش رو گرفته و اینم به این روز افتاده . »
پرستار که دید حرف زدن با پدر امیر فایده نداره نگهبان رو صدا کرد تا اون رو صدا کنه .
امیر که بی حرکت روی تخت افتاده بود هیچی نمی گفت .
پرستار ازش سوال کرد درد دارید آقا ؟
اما اون جواب نداد و فقط نگاه کرد ...
پرستار دوباره پرسید : حالت خوبه آقا ؟
اما باز هم صدایی نشنید .
تو عکس ها و آزمایش دکتر چیز خاصی جز یه شکستگی ساده دست ندید و یه نامه مشاور برای امیر نوشت .
اما اون پیش دکتر روانشناس هم چیزی نگفت ...
روز ها میگذشت و هیچ صدایی از امیر بلند نمیشد . اون ساکت بود و ساکت .
نه با کسی حرف میزد ، نه از کسی چیزی میخواست . دلش از یه دنیا گرفته بود ، یه بغضی ته گلوش بود که دلش می خواست اون رو قورت بده . ( دلش نمی خواست گریه کنه . )
تندی هایه پدرش به دل سردی تبدیل شده بود ، اوایل سرش داد میزد تا امیرم سرش داد بزنه ولی فایده ای نداشت و کار فرهاد ( پدر امیر ) شده بود با بغض به امیر نگاه کردن .
امیر با کسی حرف نمی زد و فقط درس میخوند ، بی صدا و با همون بغضی که داشت به درس خوندنش ادامه می داد .
دلیل خودکشیش اصلا کنکور نبود ، قبول نشدن تو کنکور فقط جرات این کار رو به اون داده بود .
روز ها گذشت و گذشت تا کنکور سال بعد .
این بار امیر تو رشته خودش نفر اول شد ، سازمان سنجش اعلام کرد که اون تنها کسی تو تاریخ که به تمام سولات جواب مثبت داده .
اون یه رکورد تاریخی زده بود ، از روز اعلام نتایج به بعد همه دو و ور اون جمع میشدن . قربون صدقه اش میرفتن و ...
اما امیر باز هم حرف نمیزد .
وقتی میدی همه دور اون جمع میشن ، باباش میکه من به بچم افتخار میکنم ، عکس بزرگش رو سردر مدرسه سابقش که سه بار توش تا مرز اخراج رفته بود زدن .
چشماش رو میبست و به روزایه تلخش فکر می کرد ، به ضخم زبون هایی بهش زده بودن ، فکر می کرد و حرف نمی زد .
تا این که به یه برنامه تلویزیونی ماه رمضون دعوتش کردن .
تو برنامه مجری به امیر گفت : سلام
اما امیر که به زور خانوادش رفته بود اونجا هیچ جوابی نداد .
مجری گفت :
نمی خواین با بینندگان احوال پرسی کنین ؟
ولی بازم ... .
مجری برنامه که از مشکل حرف نزدن امیر خبر داشت گقت من به امیر حق میدم .
ما امروز اینجا اومدیم تا طلسم حرف نزدن یه دوست خوب رو بشکنیم .
این بار از امیر پرسید :
چی شد که یک کنکور شدی ؟ اونم اینطوری ( همه 100 ٪ )
بغض امیر که بعد از اون اتفاق همیشه با اون بود یهو بالا گرفت ع اشک تو چشماش حلقه زد اما چیزی که شکست سکوت امیر نبود ، بغضش بود . بغض گلوی امیر اروم و بی صدا شکست .
امیر که انگار حرف زدن اصلا یادش رفته بود یه کاغذ دآورد و یه چیزی روش نوشت ، گذاشت رو زمین و سریع استدیو رو به قصد خونه ترک کرد .
وقتی دوربین رو کاغذ زوم کرد همه نوشته ی کوچک امیر را دیدند که نوشته بود :
« می خواستم بهم ثابت بشه هیچکی من رو به خاطر خودم دوست نداره که شد .»
بغض امیر حالا تو گلوی مجری و بیننده ها بود .
پدر مادر اون وقتی برگشتن خونه دین امیر خوابه خوابه .
سحر که شد مادرش رفته تا اون رو بیدار کنه اما امیر هیچ واکنشی نشون نمی داد .
امیر اون شب با یه مشت قرص افطار کرده بود .
امیر رو بردن بیمارستان اما این بار به هوش نیومد ، نه مرد و نه زنده شد ... .